شنبه, 25 آبان 1398
کد خبر: 12622

کتاب «یک محسن عزیز» درباره زندگی و زمانه شهید محسن وزوایی

آوینی فیلم: اخیراً کتابی با عنوان «یک محسن عزیز» را در اختیار علاقه‌مندان به ادبیات دفاع مقدس کرده است. این اثر که به قلم فائضه غفار حدادی نوشته شده، روایتی است از زندگی و زمانه شهید محسن وزوایی.

آوینی فیلم: غفار حدادی که در کارنامه ادبی خود آثار متعددی در حوزه ادبیات پایداری دارد، این‌بار تلاش کرده تا با جست‌وجو  و یافتن راویان متعدد، روایتی نو از زندگی یکی از دانشجویان پیرو خط امام(ره) ارائه دهد که نقشی تأثیرگذار در برهه‌های مختلف تاریخ انقلاب و جنگ تحمیلی داشت.

تاکنون آثاری شامل خاطراتی درباره شهید وزوایی منتشر شده؛ از «ققنوس فاتح» گرفته تا «آخرین نبرد» اما غفارحدادی در اثر جدید ضمن مطالعه کارهای گذشته، با پیدا کردن اسناد جدید و هم‌صحبتی با راویان متعدد که گاه برای اولین‌بار صورت گرفته، اثری خوش‌خوان ارائه کرده که برای همه به ویژه نسل جوان خواندنی است و لحظات شیرینی را رقم خواهد زد. این کتاب خاطرات مختلفی از زندگی شهید وزوایی را شامل می‌شود. از جمله خاطرات خواندنی در این اثر مربوط به وقایع روز 13 آبان سال 58 است؛ روزی که دانشجویان پیرو خط امام(ره) در اعتراض به عملکرد دولت آمریکا در قبال انقلاب اسلامی و دخالت‌های این کشور به صورت خودجوش به سفارت آمریکا در ایران رفته و آن را تسخیر کردند. شهید وزوایی از جمله اولین نفراتی است که با جمع دانشجویان وارد سفارتخانه شده است. بخش‌هایی از این خاطره به مناسبت سالروز تسخیر لانه جاسوسی منتشر می‌شود:

جمع 500 نفره‌ای که درحال گفتن «امریکا نابود است، اسلام پیروز است» به سفارت امریکا نزدیک می‌شدند، صحنه‌ای بود که نگهبانان سفارت به تماشایش عادت داشتند. بماند که با کمی دقت می‌شد ضربان قلب دسته‌جمعی‌شان را شنید که از همه دسته‌هایی که تا حالا از این خیابان رد شده بودند، بلندتر بود. ابرهای آسمان هم با کنجکاوی ماجرا را پیگیری می‌کردند. جمعیت به اولین در سفارت رسیدند و با سرعتی کند و یکنواخت یکی‌یکی درهای سفارت را رد کردند. محسن هم در میان جمعیت بود و لابد مثل بقیه فکر و خیال‌های مختلف از ذهنش می‌‏گذشت. اگر موقع ورود به سفارت تفنگداران امریکایی همه‌شان را به رگبار می‌بستند چه؟ اگر همین مأموران شهربانی بی‌خیال به سمتشان شلیک می‌کردند چه؟ اصلاً این‌ها به کنار اگر امام تأییدشان نمی‌کرد چه؟ لابد تا شب مأموران کمیته می‌ریختند و آن‌ها را کت بسته دستگیر می‌کردند. همان کاری که با چریک‌های فدایی کردند. راستی چه سرنوشتی منتظرشان بود؟ قهرمان ملی می‌شدند یا از دانشگاه اخراج می‌شدند و زندان می‌رفتند؟ شهید می‌شدند یا کشته می‌شدند؟ دل امام(ره) را خوشحال می‌کردند یا با کارشان وجهه انقلاب را در جهان خراب می‌کردند؟ این‌ها و کلی سؤال و ابهام و دلشوره دیگر اما باعث نشده بود که با اقتدار و پرشور شعار را تکرار نکنند.

ـ امریکا نابود است... اسلام پیروز است

همین یک جمله انگار دل‌هایشان را گرم می‌کرد. مگر نه اینکه برای تثبیت یک حکومت اسلامی می‌خواستند قدم بردارند؟ مگر نه اینکه همین ساختمان سفارت اسب تروای کفر شده بود در دل پایتخت تنها حکومت شیعه دنیا؟ مگر سخن مولا امیرالمؤمنین نبود که مؤمن از یک سوراخ دوبار گزیده نمی‌شود؟

انتهای جمعیت از آخرین درِ سفارت هم گذشت. ابرها آن‌قدر پلک نزدند که باران چشم‌هایشان نم‌نم روی جمعیت ریخت. جمعیتی که دیگر دل توی دلشان نبود. نگهبانان سفارت عادی‌تر از همیشه چشم از جمعیت گرفتند و به ابرهای سیاه بالای سرشان نگاه کردند. هیچ‌کس حواسش به علی زحمتکش نبود که با بلندگوی دستی قرمز روی جدول سیمانی وسط خیابان رفت و دستور حمله را صادر کرد. جمعیت حدود پنجاه متر جلوتر رفته بودند. در عرض چند دقیقه همه آن چهارصد پانصد نفر برگشتند و به سمت در سفارت هجوم بردند. عده‌ای طبق برنامه مأموران شهربانی را خلع سلاح کردند. یکی از دخترها طبق نقشه زیر چادرش قیچی آهن بری آورده بود که آن را به علی اصالت داد و او با آن بازوهای ورزشکاری‌اش مشغول بریدن قفل بسیار سختی که به در خورده بود شد. در این فاصله بعضی هم از نرده‌ها بالا کشیدند و خودشان را به آن‌طرف دیوار رساندند. محسن هم از این دسته بود. بلافاصله بازوبند را بستند و عکس امام(ره) را که زیر پیراهنشان مخفی کرده بودند از گردنشان آویزان کردند. در هنوز باز نشده بود. علی اصالت از بریدن قفل ناامید شده و در حال بریدن زنجیر بود. زنجیر که بریده می‌شد 400 دانشجو وارد جاسوس خانه استعمار می‌شدند و بقیه‌اش را فقط خدا می‌دانست.

***

محوطه سفارت 14 هکتار بود. با ساختمان‌‏های متعدد و درخت‌های بلند که به صورت پوششی امکان دید را محدود کرده بودند. پارکینگ و اصطبل و زمین چمن و درهای متعددی که از چهار طرف به خیابان‏‌های اطراف راه داشت.

زنجیر که پاره شد همه دانشجوها به داخل محوطه آمدند و از مردمی که قاطی دانشجوها داخل شده بودند با احترام خواسته شد که خارج شوند. آن وقت زنجیرها و قفل‌های جدیدی که خریده و بین کیف دخترهای دانشجو توزیع کرده بودند، یکی‌یکی جمع کردند و به همه درهای سفارت قفل و زنجیر جدیدی زدند. حالا آن‌ها بودند و خدا و امریکایی‌ها. مطمئن بودند که امریکایی‌ها از طریق دوربین‌ها از ورودشان مطلع شده‌اند و حالا با تفنگ‌هایشان انتظار آن‌ها را می‌کشند. بلافاصله عده‌ای از در و دیوار بالا رفتند و هر چه دوربین بود به سمت آسمان برگرداندند. بعد چند دسته شدند و هر کدام به سمتی حرکت کردند. به جز هسته مرکزی تصمیم‌گیری که قبلاً از هتلی که روبه‌روی سفارت بود جای ساختمان‏‌ها را شناسایی کرده بودند، بقیه از ترتیب و جا و کارکرد مکان‌‏ها بی‌اطلاع بودند. هیچ‌کدام نمی‌دانستند کدام ساختمان مرکزی است و کدام ساختمان ویزا و خانه سفیر و ساختمان ژنراتور و انبار و سوپرمارکت و پمپ بنزین و گاراژ و ویلاهای مسکونی. با احتیاط جلو می‌رفتند و با تعجب کشف می‌کردند. قرار بود وارد ساختمان‏‌ها شوند و هر کس را که دیدند دست‌ها و چشم‌هایش را ببندند و به ساختمان کوچکی که در ضلع جنوب غربی سفارت بود منتقل کنند. در واقع دسته‌جمعی و دوستانه داشتند می‌رفتند گروگانگیری. آن هم با دست‌های خالی و لب‌های خندان! جمشید هم که مثل محسن از بالای دیوار آمده بود، با انگشت ساختمانی را نشان بقیه داد.

منبع: تسنیم

افزودن دیدگاه جدید

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.