پنجشنبه, 23 آبان 1398
کد خبر: 12450

پیش بینی شهید ابراهیم هادی درباره پیاده روی اربعین!

آوینی فیلم: اولین روزهای آغاز جنگ که بالای تپه‌های گیلان غرب ابراهیم هادی با رزمنده‌های گروه اندرزگو کمین کرده بودند، آن روز بچه‌ها با حسرت به تردد بی‌قید و شرط بعثی‌ها در جاده‌های آن سوی مرز خسروی که راه به کربلا داشت نگاه می‌کردند و می‌گفتند چرا این بعثی‌ها به راحتی در این مسیر تردد می‌کنند؟! آن وقت سهم ما فقط حسرت است! ابراهیم گفت: «روزی می‌رسد که مردم از همین جاده‌ها دسته دسته می‌روند کربلا.»

آوینی فیلم: «زهره هادی» خواهر شهید ابراهیم هادی به بیان خاطره ای ناب از معجزه صوت اذان شهید‌ هادی پرداخت: «سال ۶۰ در بحبوبه میدان نبرد، وقت اذان، ابراهیم با صدای بلند در ارتفاعات انار اذان می‌گوید و صوت زیبای او حال فرمانده عراقی را از این رو به آن رو می‌کند؛ آنقدر که آن فرمانده و ۱۸ سرباز عراقی خودشان را تسلیم نیروهای ایرانی می‌کنند. آن زمان نیروهای ما تصور می‌کنند دلیل این تسلیم، حمله خوب رزمنده‌ها بوده که منجر به آتش بس عراقی‌ها و تسلیمشان شده. درجه‌دار عراقی را داخل سنگر می‌آورند و یکی از رزمنده‌ها که عربی بلد بوده را صدا می‌کنند. فرمانده نیروهای عراقی که سرگرد بوده می‌گوید ما از لشگر احتیاط بصره هستیم که به این منطقه اعزام شدیم. ما آمدیم و خودمان را اسیر کردیم. بقیه نیروها را هم فرستادم عقب. الان تپه خالیه! دلیل این کار را که جویا می‌شوند می‌گوید این الموذن؟ موذنی که اذان گفت، کجاست؟ با چشمانی اشک آلود صحبت می‌کند و می‌گوید به ما گفته بودند شما مجوس و آتش‌پرستید. گفته بودند برای اسلام به ایران حمله می‌کنیم و با ایرانی‌ها می‌جنگیم. همه ما شیعه هستیم. ما وقتی می‌دیدیم فرماندهان عراقی مشروب می‌خورند و اهل نماز نیستند، خیلی در جنگیدن با شما تردید کردیم. صبح امروز وقتی صدای اذان رزمنده شما را شنیدم که با صدای رسا و بلند اذان می‌گفت، تمام بدنم لرزید. وقتی نام امیرالمومنین (ع) را آورد با خودم گفتم تو با برادران خودت می‌جنگی. نکند مثل ماجرای کربلا... برای همین تصمیم گرفتم تسلیم شوم و بار گناهم را سنگین‌تر نکنم. دستور دادم کسی شلیک نکند. هوا هم که روشن شد، نیروهایم را جمع کردم و گفتم من می‌خواهم تسلیم ایرانی‌ها شوم. هرکس می‌خواهد، با من بیاید. این افرادی هم که با من آمده‌اند دوستان و هم‌عقیده من هستند. این خاطره را بسیاری از عراقی‌ها هم می‌دانند. برای همین شهید هادی را می‌شناسند.» 

وی از خاطرات خود در مسیر پیاده روی اربعین گفت: «سال گذشته در مسیر راهپیمایی از نجف تا کربلا زائرانی را دیدم که روی کوله‌هایشان عکس شهید هادی بود. من، بی‌هدف کنار این زائران راه می‌رفتم و سر صحبت را با آنها باز می‌کردم. می‌پرسیدم چرا عکس شهید هادی روی کوله شماست؟ می‌پرسیدم چه نیتی دارید؟ هر کس یک جوابی می‌گفت؛ یکی می‌گفت پیاده‌روی را با نیت شهید هادی شروع کردم، یکی می‌گفت به این شهید ارادت خاصی دارم، اما جواب یکی از این جوانان برایم خیلی جالب بود. از او پرسیدم چرا عکس شهید هادی روی کوله شماست؟ نگاهی کرد و گفت من برادرش هستم! این جمله را آنقدر با قاطعیت گفت که اگر من خواهر ابراهیم نبودم، باورم می‌شد که آن جوان برادرش نیست! گفتم: چه خوب! اما بعید می‌دانم شهید هادی برادری به این سن و سال داشته باشد؟ من هم خواهر ابراهیم هستم. ایستاد،نگاهی کرد و گفت: آقا ابراهیم خواهر و برادر زیاد داره. قصه این جوان خیلی جالب بود. وقتی فهمید من واقعا خواهرشهید هادی هستم، با گریه گفت: خدا برادر شما را سر راهم گذاشت. داشتم راهم را کج می‌رفتم. اعتقاد به هیج چیز نداشتم. قصه زندگی شهید هادی جرقه‌ای شد برای تغییر مسیر زندگی‌ام. حالا دو سال است همراه او به پیاده‌روی اربعین می‌آیم.»

«زهره هادی» همه زندگی‌اش را وقف خدمت کرده است؛ درست مثل ابراهیم. جهاد می‌کند اما از نوع فرهنگی‌اش و می‌گوید: «گاهی ناراحت می‌شوم از خودم. دلگیر می‌شوم از اینکه چرا تا ابراهیم بود، قدرش را ندانستم. اینقدر که حالا می‌شناسمش آن وقت‌ها نمی‌شناختم. با اینکه همیشه چشمم به دهان ابراهیم بود. حواسم بود به رفت و آمدهایش، خیرخواهی‌ها، خوش مرامی‌هایش. اما باز هم آنطور که باید قدردان بودنش نبودم.

زمان جنگ من دختری ۱۶ ساله بودم و او ۸ سال از من بزرگ‌تر بود. همراه مادرم در مسجد دارالشهدا برای رزمندگان ملافه درست می‌کردیم. یک روز کلاه می‌بافتیم، یک روز لباس گرم می‌دوختیم. اما اینها من را راضی نمی‌کرد. دوست داشتم مثل ابراهیم باشم. مرام و منش پهلوانی او را داشته باشم. بعد از شهادتش وقتی بسیج خواهران در مساجد قوت گرفت، سعی کردم در جذب جوانان شبیه او باشم. از ابراهیم خواستم کمکم کند و او واقعا کمک کرد. بی‌آنکه ببینمش مسیر درست را به من نشان داد.

هر چند دهه ۷۰ دهه کم‌کاری در حوزه شهدا بود. اگر فعالیت‌های تبلیغی ما در آن دهه پررنگ‌تر بود، شاید الان جوانان، عِرق بیشتری به شهدا داشتند. خود من مصداق این کم‌کاری‌ام. سعی می‌کردم نوجوان‌ها و جوان‌ها را جذب مسجد  کنم و راهشان که به خانه خدا باز می‌شد با روش‌های غیرمستقیم روی مسایل دینی و اعتقادی آنها کار می‌کردیم. اما  من تا سال‌ها بعد از شهادت برادرم به هیچ کس نگفته بودم که خواهر ابراهیم هستم. ابراهیم را هم تا سال‌ها کسی نمی‌شناخت. چند سال بعد به خودم آمدم و دیدم چقدر دیر شده، باید زودتر از اینها از ابراهیم می‌گفتم.

حالا هر سال نیت کردم به پیاده‌روی اربعین بروم و خادم زائران اباعبدالله (ع) شوم. می‌دانم ابراهیم همقدم با من و همه جوانانی است که به نیت او در این مسیر آسمانی قدم برمی‌دارند.

از آن روز ۳۹ سال می‌گذرد آقا ابراهیم! یکی از همان روزهای پرتلاطم اولین سال آغاز جنگ که بالای تپه‌های گیلان غرب با رزمنده‌های گروه اندرزگو کمین کرده بودید، آن روز بچه‌ها با حسرت به تردد بی‌قید و شرط بعثی‌ها در جاده‌های آن سوی مرز خسروی که راه به کربلا داشت نگاه می‌کردند و می‌گفتند چرا این بعثی‌ها به راحتی در این مسیر تردد می‌کنند؟! آن وقت سهم ما فقط حسرت است! ابراهیم گفت: «روزی می‌رسه که مردم از همین جاده‌ها دسته دسته می‌رن کربلا.»

 

منبع: فارس

افزودن دیدگاه جدید

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.